♥♥♥ زیر سقف عشق ♥♥♥
در کوی باوفایان عمری دویده بودم.مهری که در تودیدم آنجاندیده بودم
سلامی گرمی آفتاب گلم دلم می لرزد از حتی نوشتن اسمت .چه برسد به گفتنش.خلاصه اینکه نمی شوددر هیچ چیزدرهمه چیز تمام آسمان من خلاصه دو چشم رنگ عسل توست.تو چقدر کردی ومن چقدر نکردم من چقدر ناخواسته یک عالمه کارهائی را کردم که نباید می کردم و این ها تمامش علائم آن نوع دیوانگیست که بیماری تقریبا کمیایی خیلی کیمیابی است و اصلا هیچ جورش دست من نیست دست توست تو می توانی دیگر من را ببخشی و تمامش کنی درست عین من که تمام شدم. و چقدر زیبا.هروقت صلاح بود یک جوری مرا ببخش.به من نگاه کن.قتل که نکردم عزیزم.در دادگاه هم قتل را اگر ناشی از جنون باشد می بخشند.لااقل برایش قصاص نمی گذارند گرچه حکم های الهه خردادی من قابل تجدید نظر نیست.اما همیشه بر قانون هم استثنایی وارد است.بیا و بگذار به حساب جنون.تنبه را کم کن و تخفیف را بسیار.به خدا دیوانه تو بودن قشنگ است.عشق کع تنبیه ندارد. البته اگر تو بخواهی دارد حرفی نیست.اما لطفا دیگر ببخش.من ترا عجیب کم دارم. یعنی هیچ چیز ندارم تا باز خودت بگوئی که دارمت.داشتن در رویا دردی را دوا نمی کند گرچه خودش مثل عالم دیوانگی عالمی دارد.. سلام دیشب .شب تمام مدت.زیرباران خوابید.تصورکردم این همه تگرگ درشت قهر ته دل ترا هم می شوید و باخودش دوباره به دریا بر می گرداند. اما بازهم اشتباه.نرسیده باران را هم آوردی .خستگیت حسابی در رفت نه؟ نه من بودم. نه شعر عاشقانه ای.نه ترانه بی وقتی.تازه خیلی ها هم بودند خیلی ها که یقین دارم من دلم نمی خواست باشند.اما دیگر منی در کار نیست.خودت گفتی من هرگز در زندگیت نبودم وبعد تصحیح غم انگیز این بود که نیستم.عیبی ندارد این بار واقعا بدون قضاوت عاشقانه حق با توست. اما زیبای من به خدا دیوانه ها فقط کسانی نیستند. که پیش از تولد یا بعد از خیانت دچار رهایی از عالم زمینیان می شوند فقط به آنهایی که زنجیر به دست و پایشان می بندن دیوانه نمی گویند. نمی دانم بد است یا خوب که اغلب آدم هایی که را به دلشان زنجیر است دیوانه نمی پندارند.یا اصلا کسی آنها را نمی شناسد.یا تشخیص نمی دهد .اگر دلت خواست هم مثل زیر مجموعه تهی در کتابهای ریاضی دوره راهنمایی یک آکولاد بازکن وبعد ببند و شرایط من دیوانه را در آن بگذار تا خیالت راحت شود. عزیزم چقدر تنبه . چقدر دوری.چقدر سرزنش.یعنی تو فکر می کنی من هنوز ادب نشده ام؟من از روی چه چیزی باید جریمه بنویسم تا دختر خوبی باشم؟ کدام کتاب. کدام جمله . کدام حرف؟ کجای این دنیا گفته اند دست خود انسان است وقتی عشقش به جنون می رسد جلوی دلش را بگیرد بی انصافی ست تو تنبیهم کردی این خوب است.من یاد کودکی افتادم که بی تنبه بود وتو جای خالی آن را جای خالی تنبه های نشده و جریمه های نکرده را هم پر کردی عزیزم. نازنینم شبی که تمشک حادثه را ساز و ناز و نیاز و آواز تجربه میکنی. مراقب آن هایی که مثل تیغ دنیای نگاهت را خراش می دهند باش. شبی که پاییز و باران و این دیوانه عجیب تراکم دارند. کسی که اگر تا آخرین نقطه دنیا یک ریز دودو به گرد پای اولین لبخندپس از گریه بعد از تولد تو هم نخواهد رسید.
.تقصیر که نه کاردست هنرمند توست که مدام طوفان خلق می کند و ناز می بافد و جنون مرا پر رنگ می کند و داغ مرا ارغوانی. چقدر زیبا تو هم عین من یک روز که یقین دارم تاریخ دقیقش خاطرت نیست چترت را گم کردی و از آن روز به بعد هیچ کس سعی نکرد علت تنفر از چتر را در تو جستجو کند.چقدر بد است که بخاطر هیچ چیز از همه چیز بگویی و آن سوژه بازی ات می شودهیچ هم نباشد حیف نازنینی چون تو که همه چیز هستی و دست بر هیچ می گذاری سرزنشت را به روزگار میسپارم. من تنها می توانم لحظه ای بمانم که یا دست تقدیر یا کسی که حرفش سند است وگوشواره گوشت میشود به تو بگوید که شناسنامه آدم ها بخش معصومیت چشم های آن هاست که هشتادو هشتی که میان من و تو مشترک است و جزئی از افتخارات کاغذی اما بلوری من محسوب میشود آن را تایید می کند. خسته ام گلم. هم دوباره باران گرفت. هم آسمان ترقه بازی اش را شروع کرد.می روم با تمام قد در حضور تو و باران بلند می شوم.من سر خم می کنم اما تو ... من میمیرم اما تو ....تو هرگونه حقی بر من داری پیروزی بی وکیل . بی دلیل عمر غصه ات کوتاه باد.
سلام خوش قلب من حالا سی آبان نزديك است یک روز کاملا معمولی تمام شد.تو حق داشتی که فکر نکنی اصلا اتفافی در این روز به کسی تبریک بگویی. اصلا اتفافی نیفتاده بود.فقط گوشه دنج و کوچک تقویم کسی که عادت داشت اسم عاشق و معشوق را جمع کند ستاره ی به علامت تولد یک عاشق کشیده بودند شاید هم اشنباه بود تو جدی نگیر.نه عین آدم های قدرشناس به من خیره نشو. نامه سال پیش جداست. تمام کارهای بی تکرارت را نوشته ام تا همه بخوانند و بدانند که عشق من گاهی اگر هوس کند که فرشته ترین چهره اش رانشان کسی بدهد .همه چیزت با همه فرق کند دیدی که همه از دور و نزدیک این دنیا امروز را به من تبریک خواهند گفت و تو اگر این گونه کنی از اتفاقت کم میشود.یعنی این حدس تو بود. پس ترجیح دادی یادت برود با اینکه یادت بود. عشق تابستان چشمانت همیشگی ست.پلکهایت را نبند سردم می شود. نیمکت از شرم عشق و سکوت من شکست.چشمانت عین کسانی که بی مجوز خواسته های نامعقول دارند نگاهم می کنند و مدام می گویندفعلا معلوم نیست اما من ترا عوض نمی کنم. خودم هم عوض نمی شوم حرف داشتنت به ارزشمند ترین ثروت دنیا می ارزد می ترسم که مبادا تو این حسرت را به کلبه کهنه ماهیگیر بی صید تاریخ فراموش شدگان بسپاری.تمام آنچه که گذشته است . خواهد گذشت را جدی نمی گیرم. من هر حدسی می زدم بجز اینکه مقصود تو می خواهم برود باشد.من قول خودم را به تو و قول تورا تا ابد به خودم داده بودم. و تو هم قول خودت را به من داده بودی بدون انکه دلواپسی. مهر برگشتی روی خوشبختی .و نامه سر به مهر سرنوشتمان بزند. تقدیر عشقمان را به گروگان گرفت.پاییز برگ و باد صحرا با دامن پرچین خود با عشقمان چه کارها که نکرد.دستمزد انتظار در گهواره صبر خواب است. ساعت از نيمه شب زندگي گذشته است خيلي وقت است كه گذشته است.همه فانوس هارا خاموش كرده اند و مي گويند تو مرا گذاشته اي و رفته اي. اما من يقين دارم كه تو برميگردي فقط قدري دير كرده اي.مي ترسم صبح زندگي كه مرگ است.بي تو بيايد اما نه.ترس دشمن عشق است نشنيده بگير.ساعت صبح مرگ و پايان زندگي هم باشد حرف هيچ كس مهم نيست به دل نمي گيرم.تو مي آيي فقط دير كرده اي .تقويم آخرين روزهاي داغ ترين فصلش را مزمزه مي كند. و نسيمي لطيف از سوي دور دست هايي كه در حال نزديك شدنند مي ورزد. آنان كه كمي عاشق ترند و به آسماننزديكتر آب و اسفندوآينه بر عشقشان مي چينند و به انتظار لحظه ها را به هم سنجاق ميكنند.مسافر. محبوب نارنجي پوشي ست عزيز كرده كه هميشه ارغواني را به آبي ترجيح داده اند و نقاشي هايي كه هرگز گل زرد را سنبل بيزاري نمي دانند.ساعت از نيمه شب و خيلي وقت زندگي گذشته است. اينجا چيزي روشن نيست جز شمع چشمان من سلام ای نازنینم عزیزم خسته ای.خودت گفتی.چقدر دلم می خواست بدانم اگر سفر با من بود یا با بدرقه بود یا خداحافظی یا آبی به همراه داشت.همین اندازه خسته بودی یا کمتر یا خدای نکرده.نه نمی نویسم.خیالش را هم خط می زنم. قرار است همین حوالی بیاید. یک ساعت شده. اما دیرتر زنگ می زنم. عزیزم عشق تو قرارست. برای تو عاشقانه بنویسد. اما خوشحال است که ستاره تو فعلا تا اطلاع ثانوی خیلی دوراست.باورکن حالم خوب نیست.چون بهار است اما چون تو هستی می توانم وسعی می کنم.عین پاییز عاشقت باشم من هیچ کس را از تو بیشتر دوست ندارم.یعنی بیشتر از تو صفحه قلب من برفک است. یعنی اگر به مانیتورش بگویی بیشتر از تو نشان دهد ارور می دهد یعنی از تو عزیزتر را وارد کنی می گوید چنین کسی وجود ندارد. درست مثل مشترکی که هر وقت دلش بخواهد یاد گرفته در شبکه موجود نباشه.چطور شد که رسیدی نمی دانم شاید یکی خواست حواسم نباشد و تو بشت در باشی .رسیدن بخیر دامنت شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستگی

ادامه مطلب


بمانی تا آن بخش از حرفهائ که فراموش کرد ام قصه اش رابگویم. برایت تعریف کنم .
ترا غمگین و خودم را آرام.نمی دانی عزیزم همه دیگر می دانند وقتی تو باشی من زیاد
با کسی حرف نمی زنم.حیف که بلد نیستم لااقل آن دفعه ئی که به بهانه تولدمن فقط
کنار هم می نشینیم و کیک را می برمهدیه میخرند ومیدهند و بر می گردم جلوی اشکهایم
را بگیرم.تا می نشینی شروع میکنم از پرسیدن حالت.از بس که می بینمت.راستی نه بخاطر
تو.این تقریبا در حال به اثبات رسیدن است چرا همه عشقها زیبایند و جذاب و صاحب چشمانی
که موج سنگینی از یک نغمه پاییزی غم انگیزقسمتی از آن را دوست داشتنی کرده است.گلم مثل من نباش یعنی خوشحالم که نیستی نگرانم که مبادا بشوی مثل من نشو .سخت است اما بگذار
همه فکر کنند مغروری تا شکستنی .مهم نیست به خوشبختی ات می ارزد اشتباه من
را نکنی عزیزم .من تمام عاشقانه ها را جدی گرفتم. برای هر که دلم لرزید کلبه ای ساختم
حتی با حصیر. گلم خسته ام برای تو می نویسم.خدانکند تجربه کنی. درد بدی ست
شهر به شهر و خانه به خانه هم پی درمانش بگردی هرچه بیشتر بگردی کمتر می یابی.
سخت است تنهای تنها باشی بعد کسی از روی خواهشی یا اصلا از روی مهربانی
نگاهت کند و چند ساعتی حرفهای قشنگ بگوید ویقینا بشنود و تو مجبور باشی
نگاهش کنی.وقتی شبی را که می خواهی دو کلام حرف غصه دار پاییزی در گلوی
خاطره ات بچکانی.آن را عشقانه تر از صبح جلوی چشمت تکرار کنند.چون اطاق من
امن ترین جای خانه برای آشکار کردن عشق است.گناه تو این وسط چیست؟
نمیدانم اما فقط می دانم که این حرف ها را تابه حال برای کسی ننوشته ام تو همیشه
میشنوی .یک بار هم بگو. بگو راز آن غم مرموز پنهان میان سایه روشن چشمان
درشت و نجیب چیست؟ شاید هم وقتش نرسیده می دانم تو بی خبرم نمی گذاری عزیزم
بيشتر از همیشه دعایت میکنم
*بهترین های دنیا مال تو باشد* 

وصحنه نخستین کنار دریا بودنت با من بهترین صحنه دنیا بود.با صحنه محوی
که اصلا لایق نام تو هم نیست. بال بالزد و مرد.و من در فصل زرد و نارنجی و سرخ
عاشقی ام با تو بودم .مثل خیلی چیز های دیگر یا عین خوشبختی. عین عشق . عین مهربانی.عین من .عین رویاهای تو.برای داشتن تو به خود می بالم. .باران هنوز به
شیشه غبار گرفته پنجره غربت اتاقم تذکر میدهد که آسمان حالا حالا کار دارد.تا سبک شود. شاهزاده مرمری ترین قصر بلوری ترین شهر عاشق ترین مرز دنیا. به خود سوگند
می خورم که تکه بزرگی از مقدسات منی مثل مسیح و زلالی آب.اجازه نمی گیرم منتظرجوابت نمی شوم.عین تو که منتظر هیچ کس نمی شوی. امامن بار اول است که بدون شنیدن جوابت می روم سر وقت پنجره.یک دل باران بگیرم و باران بشنوم و باران بگریم.(هرکس که دوستش داریم هر گونه حقی برما دارد حتی اینگونه دوستمان نداشته باشد).حالا فهمیدم تو چرا آنقدراز بودا برایم نوشتی شاید میخواستی روزی این جمله قشنگ او را در ازای یکی از اعتراض های به خیال خودت نابجای من تحویلم دهی که این بار من از جانب تو این را برای هر دومان نوشتم.باران بند آمد اما دل خون من نه . همچنان سدها را میشکند و می تازد و پیش می رود. هیچ شریانی جلو دارش نیست واین ها هیچ کدام دست من نیست












